|
تنهاترین تنها | ||
|
مردي در كنار رودخانهاي ايستاده بود. ناگهان صداي فريادي را شنید و متوجه شد كه كسي در حال غرق شدن است. فوراً به آب پرید و او را نجات داد... اما پيش از آن كه نفسي تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب پرید و دو نفر ديگر را نجات داد! اما پيش از اين كه حالش جا بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك ميخواستند شنید ...! او تمام روز را صرف نجات افرادي كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي بالاتر ديوانهاي مردم را يكي يكي به رودخانه ميانداخت...! ميگويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام ميدادند. پيرزني از آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه! کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!! و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!! مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت... کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟! معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم... اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم ! روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی ! سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!! پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد : اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد . اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است . و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...
مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين کار گفت و گوي جالبي بين آنها
در گرفت. از زرتشت پرسیدند
زندگی خود را بر چه بنا كردی؟
[ یکشنبه 4 اردیبهشت1390 ] [ 18:4 ] [ نگار ]
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم موشک بازی کنند …97, 98, 99.100. انشتین شمرد .او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده. انشتین فریاد زد نیوتون بیرون( سك سك) نیوتون بیرون( سك سك) [ پنجشنبه 1 اردیبهشت1390 ] [ 9:53 ] [ نگار ]
همین باش ... اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت دلگیر مباش که نه تو گنــهکاری و نه او او دلش برای مهربانی تنگ است گناه از او نیست تو هم با تمام مهربانیت زیباترین معصــوم دنــیایی پس خود را گنـــهکار نبین من عیسی نامی را میشناسم که ده بیمار در یک روز شفا میداد و تنها یکی سپاسش گفت من خدایی میشناسم که ابر رحمتش یک عمر بر زمین و زمان بارید یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر می گویند. پس چرا می پنداری بهتر از آنچه عیسی و خدای عیسی را سپاس گفتند از تو برای مهربانیت قدر دانی کنند . پس از ناسپاسی هایشان نرنج ... اما برای شادی دلشان بکوش ... که با مهربانی روح تو آرام می گیرد تو با مهرت پر و بال میگیری خوبی دلیل جادوانگی تو خواهد شد دوست بدار نه برای آنکه دوستت بدارند... تو به پاس زیبایی عشق.عشق بورز ... [ شنبه 7 اسفند1389 ] [ 11:56 ] [ نگار ]
قسم به جوانی ام به قلبم ... به خدای جسم و روحم ... به خدای آسمان ها... به تمام کهکشانها ... به ستارگان روشن ... به کرانه های دریا ... به نگاهت ... به خدا ... به خاک پایت ... به نگاه خنده هایت ... به کبودی افق ها ... به سحر به خنده ی گل ... به سپیدی سپیده ... به تمام خاک دنیا ... به خدا اگر بخندم ... به خدا اگر بنالم ... به خدا اگر بمیرم ... توئی آخرین تلاشم ... توئی ... آخرین نگاهم ... [ جمعه 6 اسفند1389 ] [ 22:9 ] [ نگار ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||